العلامة المجلسي
18
عين الحيات ( فارسى )
ابو ذر گفت كه : چون ابو طالب از نزد ايشان برخاست ، من از پى او روان شدم ، رو به جانب من كرد و گفت : حاجت خود را بگو ، گفتم : به طلب پيغمبرى آمدهام كه در ميان شما مبعوث شده است ، گفت : با او چهكار دارى ؟ گفتم : مىخواهم به او ايمان آورم ، و آنچه فرمايد به راستى او اقرار نمايم ، و خود را منقاد او گردانم ، و آنچه فرمايد او را اطاعت نمايم ، گفت : البته چنين خواهى كرد ؟ گفتم : بلى ، گفت : فردا اين وقت نزد من آى كه تو را به او رسانم . من شب در مسجد به روز آوردم ، و چون روز شد در مجلس آن كفّار نشستم ، و ايشان زبان به ناسزا گشودند بر منوال روز گذشته ، و چون ابو طالب بيامد زبان از آن قول ناشايست برگرفتند ، و با او مشغول سخن شدند ، و چون از نزد ايشان برخاست از پى او روان شدم ، باز سؤال روز گذشته را اعاده فرمود ، و من همان جواب گفتم ، و تأكيد فرمود كه : البته آنچه مىگوئى خواهى كرد ؟ گفتم : بلى . پس مرا برد به خانهاى كه در آنجا حضرت حمزه بود ، بر او سلام كردم ، و از حاجت من پرسيد ، همان جواب گفتم ، گفت : گواهى مىدهى كه خدا يكى است و محمّد فرستاده اوست ؟ گفتم : أشهد أن لا إله الا اللّه ، و انّ محمّدا رسول اللّه ، پس حمزه مرا با خود برد به خانهاى كه حضرت جعفر طيّار در آنجا بود ، سلام كردم و نشستم ، از مطلب من سؤال كرد ، همان جواب گفتم ، و تكليف شهادتين كرد ، بر زبان راندم . پس جعفر برد مرا به خانهاى كه حضرت امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السّلام در آنجا بود ، و بعد از سؤال و امر به شهادتين ، آن حضرت مرا به خانهاى بردند كه حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله تشريف داشتند ، سلام كردم و نشستم و از حاجت من سؤال نمودند ، و كلمهء شهادت تلقين فرمودند ، و چون شهادتين گفتم ، فرمودند كه : اى ابو ذر به جانب وطن خود برو ، و تا رفتن تو پسر عمّى از تو فوت شده خواهد بود